+ حکایت

پایان حکایتم شیرین نیست

من عاشق او بودم و او عاشق او ........

 

 

مادر .......!!!!

مرا ببخش ... درد بدنم بهانه بود .....!!!!!

کسی رهایم کرده بود

که صدای بلند گریه ام اشک هایت را درآورد ......!!

 

 

هی غریبه !!!!

دست روی کسی گذاشته ای که .....

تمام دنیای من است

بی وجدان ......!!!!!

اینقدر راحت به او نگو عزیزم .......!!!!!

 

 

این چند وقته گرفتار بودم نتونستم بیام و یلدا رو

بهتون تبریک بگم .....

اما الان میگم که یلداتون پساپس مبارک

نویسنده : امین و الهام ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ٢ دی ۱۳٩٢
    آرشیو نظرات()